پورمزد کافی (منظر)
(۸۳)
من آخر شبی به نقد
خطی ز آتش خورشید
به پرده ی پندار میکشم
من آخر شبی
در شورش شبانه ی شبنم
سودای دلفریب خواب را
بر ارتفاع شبهای تو
بر دار می کشم
چیزی نمانده است
چیزی نمانده است
که من
این قلب گرم و سرخ
آتشفشان بی شکیب این فلات غریب
شبهای آتش گرفته را
بر دستهای خویش بچرخانم
چیزی نمانده است
چو طعم تفته ی آهن
دیوانه وار
یکشب بر خوابهای پریشان تو
فرود آیم
یا همچون ستاره ای آتشناک
با بادهای سوگوار
آتش به دامان تو بنشانم
در ارتفاع جهل و جنون نمی مانی
تا من
خونین ترین شاخه ی شکفته ی شعرم را
هنوز بر دهان باغ می بینم
تا من سروده ی راستی را
از صفوف آلاله ها بر گستره ی چمن
می چینم.
میدانم
این نسیم
که از دشتهای خون و خاطره می آید
بهار ما
و خزان توست
دوشنبه. ۲۹ تیر ۱۳۶۶
آلمان 20/07/1987